از تاریکی تا نور

در طول تاریخ انسانهای زیادی با یک بشارت مسیر زندگی حقیقی و درست را پیدا کردند. انسانهای آزادی خواهی که تاریکی را بدون حضور خدای زنده تجربه کرده‌اند، حقیقتا قدر نور و محبت خدای زنده را بیشتر میدانند و آن را بهتر درک میکنند. محمدرضا یکی از این نوکیشان است که از اسلام به بی خدایی رسید ولی عیسی او را تنها نگذاشت و در قلب او حضور یافت. او با شادی میگوید که خوشحالم فرزندانم در مسیر درست زندگی خواهند کرد. از شما دعوت میکنم به گوشه ای از سرنوشت این نوکیش توجه کنید:

من محمدرضا هستم 38 ساله هستم و متولد شهر مذهبی قم میباشم. بیشتر سالهای عمر خود را در شهر قم زندگی کردم و در فضای خفقان و دروغ دکان داران دین، هر روز به پوشالی بودن و توخالی بودن اسلام و تشیع پی بردم. من با مطالعه کتابهای تاریخ اسلام و تشیع و همچنین مطالعه قرآن کریم، هر روز به این پی میبردم که دین اسلام، جز برای چپاول مردم بوجود نیامده و تشیع زاییده ذهنهای منحرفی است که تنها به شهوت و مال اندوزی میپردازند. من به مرور از دستورات خرافی اسلام فاصله گرفتم و زندگی خویش را بر پایه عقل و خرد پیش میبردم. این روند دوری از اسلام و خرافات آنقدر پیش رفت که من به بی خدایی رسیدم. خشونت و بی ارزش بودن جان آدمی در دین اسلام و تبعیض های گوناگون که مشخص بود زاییده ذهن عرب بادیه نشین 1400 سال پیش است من را به سوی بیخدایی سوق داد و من بیخدا شدم. من قصد ندارم مشکلاتی که در ایران برایم پیش آمد را خیلی شرح دهم. فقط در این حد میگویم همسرسابقم که از عقاید من مطلع بود با همدستی دوست پسرش که در قوه قضائیه ایران پرنفوذ بود، اقدام به پرونده سازی و توطئه چینی علیه من نمودن و توانست بصورت غیابی طلاق بگیرد و تمامی اموالی که در این سالها کسب کرده بودم را از بدزدند و نهایتا من مجبور شدم به همراه 3 فرزند خردسالم ایران را برای همیشه ترک کنم. در سال 1395 با 2پسر 4ساله و دختر 6 ساله ام به ترکیه آمدم و تا کنون در ترکیه ساکن هستم. در طول این سالها با با تهدیدهای مکرر مسلمانان افراطی مواجه بودم و ناچار بصورت مخفیانه زندگی میکنم و کمترین ارتباط را با افرادی که مرا میشناختند دارم.

زندگی بسیار سخت و دور از تحمل پیش میرفت و چندین بار تصمیم به خودکشی گرفتم. برای من که نه رستاخیزی وجود داشت و نه زندگی پس از مرگ، تصمیم به خودکشی خیلی سخت نبود. تنها عاملی که مانع از اقدام به خودکشی میشد، سه فرزند خردسالم بودند که با من زندگی میکردند. تصور چنین زندگی هم سخت و دشوار است مخصوصا اگر امید هم وجود نداشته باشد. این سوال همیشه و هر روز در ذهن من بود که چرا باید این زندگی را تحمل کنم؟ ای کاش نهایت این سختی ها، شادی و آرامش بود. این فکر مرا بر این واداشت که در عقاید خود بازبینی کنم. براستی ما همانند حیوانات دیگر به این دنیا آمده ایم که فقط بخوریم و بخوابیم و پیر شویم و بمیریم؟ آیا این همه ظلم و ستم در این دنیا بی پاسخ میماند؟ هرچند در اسلام پاسخ این سوالات داده شده بود ولی اسلام خود ظالم‌ترین در حق مردم و بشریت است.

این سوالها سالهای سال در ذهن من بود تا روزی که در قالب درد و دل و احوالپرسی آنها را با دوستی مطرح کردم. دوستی که زندگی من را نجات داد و من را با خدای زنده آشنا کرد. تا پیش از آنکه با حمید صحبت کنم، شناخت من از دین مسیحیت همان آموزه های اسلام بود. اما او به من مسیح واقعی را شناساند. او مرا با خدایی آشنا کرد که پاسخ همه سوالاتم را میداد. آن خدا ظالم نبود. من بسیار خوشحالم که پیش از آنکه در گمراهی بمیرم، چنین بشارتی را دریافت کردم. حمید نه تنها من را از گمراهی نجات داد بلکه باعث شد فرزندان من نیز در این مسیر تربیت شوند. و امروز که خود را یک مسیحی میدانم و به افتخار میکنم که نجات یافته ام نه تنها به خودکشی فکر نمیکنم بلکه مطمئنم هر لحظه و هر ثانیه خدا در کنار من است. او مراقب من و فرزندانم است. حمید را خدا برای من فرستاد و در قلب من به من دستور داد که با او درد و دل کنم. هیچ اتفاقی بدون اراده او نمی افتد و من و فرزندانم زندگی جاودان را مدیون خدا هستیم.

من چیزهای زیادی برای آموختن پیش رو دارم و امیدوارم یک روز به عنوان یک خادم در یک کلیسا خدمت کنم.

زمانی که به گذشته نگاه میکنم، میبینم که هر اتفاقی که لازم بوده در زمان خودش افتاده است. این خواست خدا بوده که مرا از جهل نجات دهد و پس از تحمل مشکلات مرا در آغوش خود بگیرد.