داستان های انجیل ، فروختن یوسف و پیام خاص

داستان های انجیل ، فروختن یوسف و پیام خاص

داستان های انجیل

داستان های انجیل

داستان های انجیل ، فروختن یوسف و علاقه یعقوب به وی

سال‌های زیادی از زمان ابراهیم گذشت و فرزندان او بزرگ شدند. آنها ازدواج کرده و بچه‌دار شدند، بچه‌های آنان نیز دارای فرزندان خیلی زیادی شدند.

نام یکی از نواده‌های ابراهیم، «یعقوب» بود.

داستان های انجیل

داستان های انجیل

یعقوب دوازده پسر داشت، اما در میان پسرانش «یوسف» را بیشتر از همه دوست می‌داشت؛ چون یوسف فرزند محبوترین همسرش، «راحیل» بود، ضمن اینکه یوسف پسری خوب، با‌ملاحظه و بسیار وفادار بود.

و یعقوب‌ در زمین‌ غربت‌ پدر خود،یعنی‌ زمین‌ كنعان‌ ساكن‌ شد. پیدایش 37.1

این‌ است‌ پیدایش‌ یعقوب‌. چون‌ یوسف‌ هفده‌ ساله‌ بود، گله‌ را با برادران‌ خود چوپانی‌ می‌كرد. و آن‌ جوان‌ با پسران‌ بلهه‌ و پسران‌ زلفه‌، زنان‌ پدرش‌، می‌بود. و یوسف‌ از بدسلوكی‌ ایشان‌ پدر را خبر می‌داد . پیدایش 37.2

یعقوب از شدت علاقه‌اش به یوسف، ردایی رنگارنگ برای او درست کرد و آن را به او هدیه داد. این کار باعث شد که برادران یوسف به وی حسادت کنند.

مدتی پس از این جریان، روزی یوسف به پیش برادرانش رفت تا خوابی را که دیده بود برای آنها تعریف کند. او گفت: «گوش کنید! می‌خواهم خوابی را که دیده‌ام برایتان بگویم!

داستان های انجیل

داستان های انجیل

خواب دیدم ما در مزرعه، در حال بستن بافه‌ها بودیم که ناگهان بافهٔ من برپا شد و ایستاد، سپس بافه‌های شما دور بافهٔ من جمع شده و به آن تعظیم کردند.»

پس برادرانش او را مسخره کرده و با پوزخند به او گفتند: « منظورت چیست؟ آیا می‌خواهی پادشاه شوی و بر ما سلطنت کنی؟»

داستان های کتاب مقدس را از اینجا بیابید

و اسرائیل‌، یوسف‌ را از سایر پسران‌ خود بیشتر دوست‌ داشتی‌، زیرا كه‌ او پسر پیری‌ او بود، و برایش‌ ردایی‌ بلند ساخت‌. پیدایش 37.3

چند روزی از این ماجرا گذشت و یوسف دوباره خوابی دید.

شنیدن این خواب باعث شدت گرفتن حسادت برادرانش شد

او این‌بار هم پیش برادرانش رفت تا آن خواب را برایشان تعریف کند. یوسف گفت: « برادران! برادران! خواب دیدم که آفتاب و ماه و یازده ستاره به من تعظیم می‌کردند.»

و چون‌ برادرانش‌ دیدند كه‌ پدر ایشان‌، او را بیشتر از همۀ برادرانش‌ دوست‌ می‌دارد، از او كینه‌ داشتند و نمی‌توانستند با وی‌ به‌ سلامتی‌ سخن‌ گویند.پیدایش 37.4

اما این کار او باعث شد که برادرانش بیشتر از هر زمان دیگری به او حسادت کنند. بعد از این ماجرا، آنها از او متنفر شدند و دیگر به‌خوبی و مهربانی با او حرف نمی‌زدند.

بخش هایی از داستان های کتاب مقدس

پدرشان نیز در مورد آنچه که یوسف گفته بود، غرق در فکر و اندیشه بود.

روزی از روزها که برادران یوسف گلهٔ پدر خود را برای چرانیدن به چراگاهی بسیار دور برده بودند، یعقوب از یوسف خواست سَری به برادران خود بزند و ببیند آیا حال آنها خوب است یا نه.

و پدر و برادران‌ خود را خبر داد، و پدرش‌ او را توبیخ‌ كرده‌، به‌ وی‌ گفت‌: «این‌ چه‌ خوابی‌ است‌ كه‌ دیده‌ای‌؟ آیا من‌ و مادرت‌ و برادرانت‌ حقیقتاً خواهیم‌ آمد و تو را بر زمین‌ سجده‌ خواهیم‌ نمود؟» پیدایش 37.10

اما وقتی برادران یوسف او را از دور دیدند که به‌طرف آنها می‌آید، با تمسخر به یکدیگر گفتند: «ببینید که می‌آید، خواب بینندهٔ بزرگ!

کشتن یوسف و نجات او از شر هر گونه بدی

بیایید او را بکشیم‌ و در یکی‌ از این‌ چاه‌ها بیندازیم‌ و به‌ پدرمان‌ بگوییم‌ جانور درنده‌ای‌ او را خورده‌ است‌. آن‌ وقت‌ ببینیم‌ خواب‌هایش‌ چه‌ می‌شوند.» اما «رئوبین»، یکی از برادرانش، چون دلش برای یوسف می‌سوخت دیگران را راضی کرد تا یوسف را نکشند.

پس‌ برای‌ غذا خوردن‌ نشستند، و چشمان‌ خود را باز كرده‌، دیدند كه‌ ناگاه‌ قافلۀ اسماعیلیان‌ از جلعاد می‌رسد، و شتران‌ ایشان‌ كتیرا و بَلَسان‌ و لادن‌ بار دارند، و می‌روند تا آنها را به‌ مصر ببرند. پیدایش 37.25

آنگاه‌ یهودا به‌ برادران‌ خود گفت‌: «برادر خود را كشتن‌ و خون‌ او را مخفی‌ داشتن‌ چه‌ سود دارد؟پیدایش 37.26

او به آنها گفت: «بیایید او را نکشیم‌ و به او آسیبی نرسانیم‌، بلکه‌ فقط او‌ را در این‌ چاه‌ بیندازیم‌. با این‌ کار بدون‌ این‌ که ما او را کشته باشیم خودش‌ خواهد مُرد.» رئوبین‌ تصمیم داشت تا بعداً برگشته، یوسف را نجات داده و نزد پدرش ببرد.

پس برادران یوسف، او را گرفته، آن ردای بلند را از تنش درآوردند و وی را در چاه خشک و بی‌آبی انداختند. سپس مشغول غذا‌خوردن شدند.

داستان های انجیل

داستان های انجیل

ناگهان کاروان شتری را دیدند که از دور به‌طرف ایشان می‌آمد. آنها تصمیم گرفتند که یوسف را به مبلغ بیست سکهٔ نقره به آن تاجران بفروشند. پس یوسف، درحالی‌که بسیار غمگین بود، با آن کاروان به مصر برده شد.

و همۀ پسران‌ و همۀ دخترانش‌ به‌ تسلی‌ او برخاستند. اما تسلی‌ نپذیرفت‌، و گفت‌: «سوگوار نزد پسر خود به‌ گور فرود می‌روم‌.» پس‌ پدرش‌برای‌ وی‌ همی‌ گریست‌. پیدایش 37.35

آنگاه برادران او، بُزی را سر بریده و ردای مخصوص یوسف را در خون بُز فرو برده و آن ردای خونین را نزد پدر خود بردند. یعقوب آن ردا را شناخت و گفت: « این مال یوسف است. حتماً حیوان درنده‌ای در میان راه او را دریده و خورده است.»

یعقوب مدت زیادی غمگین بود و برای پسرش ماتم گرفت و خیلی گریه‌ کرد.

اگر این داستان برای شما آموزنده و جالب از آنرا در کتاب مقدس  ، پیدایش فصل 37 پیدا کنید

برای ارتباط با ما از توییتر استفاده کنید